هر عاشق از رهی به حریم وصال رفت
مجنون پی سیاهی چشم غزال رفت
۱چشم و دهان یار تلافی کند مگر
عمر عزیز را که به خواب و خیال رفت
۲خالش به خط سپرد دل خون گرفته را
از دزد آنچه ماند به تاراج فال رفت
۳روشن بود که چیست سرانجام ناقصان
در عالمی که بدر ازو چون هلال رفت
۴خاکش به سر، که بیضه درین آشیان نهد
مرغی که بر فلک بتواند به بال رفت
۵حاشا که گردد آتش دوزخ به گرد من
زآنهاکه بر من از عرق انفعال رفت
۶صائب به موم از آتش سوزان نرفته است
از فکر آنچه بر من نازک خیال رفت
۷