نتوان به دستگیری اخوان ز راه رفت
یوسف به ریسمان برادر به چاه رفت
۱من بودم و دلی که مرا غمگسار بود
آن نیز رفته رفته به خرج نگاه رفت
۲رویت ز آفتاب کشید انتقام ما
گر ز آفتاب رنگ ز رخسار ماه رفت
۳از جوش مشتری به دلارام من رسید
بر ماه مصر آنچه ز زندان و چاه رفت
۴بگذر ز عزم هند که بهر زر سفید
نتوان به پای خود به زمین سیاه رفت
۵از حرف سرد بر من آتش زبان گذشت
بر شمع آنچه از نفس صبحگاه رفت
۶از ظلمت گنه به دل پاک من رسید
بر چشم روشن آنچه ز آب سیاه رفت
۷در محفل وجود مرا زندگی چو شمع
گاهی به اشک صائب و گاهی به آه رفت
۸