چشمی که از غبار خطش توتیا گرفت
از اشک خویش دامن آب بقا گرفت
۱در زیر تیغ، قهقهه کبک می زند
کوه غم تو در دل هر کس که جا گرفت
۲چون سنگ بر دلش سخن ما گران شده است
طوطی خطی که آینه از دست ما گرفت
۳خون امیدوار مرا پایمال ساخت
سنگین دلی که دست ترا در حنا گرفت
۴از زاهدان حلاوت طاعت طمع مدار
شکر نمی توان ز نی بوریا گرفت
۵آسوده شد ز کشمکش آرزوی خام
دستی که دامن دل بی مدعا گرفت
۶آن قاتلی کز اوست مرا چشم خونبها
خواهد به مزد دست ز من خونبها گرفت
۷بر هر چه بی نیازی ما آستین فشاند
در روز بازخواست همان دست ما گرفت
۸آید مگر به لنگر تسلیم برقرار
بحری که شورش از نفس ناخدا گرفت
۹صائب به آشنایی بحر اعتماد نیست
این ناشناخت دست کدام آشنا گرفت؟
۱۰صائب بهشت نسیه خود را نمود نقد
امروز هر که جا به مقام رضا گرفت
۱۱