بتوان به آه کام دل از آسمان گرفت
زور کمان به گرمی آتش توان گرفت
۱می بایدش ز حاصل ایام دست شست
سروی که جای بر لب آب روان گرفت
۲از ترکتاز عشق شکایت چسان کنم؟
کاین لشکر از سپاه من اول زبان گرفت
۳از وعده دروغ دل از دست می دهیم
یوسف به سیم قلب ز ما می توان گرفت
۴دندان به دل فشار که آب حیات رفت
هر تشنه کاین عقیق به زیر زبان گرفت
۵چون صبح هر که سینه خود را نمود صاف
عالم چو آفتاب به تیغ زبان گرفت
۶صائب ز خود برآی که چون تیغ آبدار
هر کس برون ز خویشتن آمد جهان گرفت
۷