یک تن دل شکسته ز اهل وفا نیافت
صد حرف آشنا زد و یک آشنا نیافت
۱محضر به خون بستر گل می کند درست
پهلوی من شکستگی از بوریا نیافت
۲بر چوب بست غیرت من دست شانه را
دست این چنین به زلف نسیم صبا نیافت
۳در پیش غنچه دهن دلفریب او
تا پسته لب گشود، دل خود به جا نیافت
۴از دست کوته است، که در زیر سنگ باد!
نخل قدش که جای در آغوش ما نیافت
۵