منعم از دلبستگی آزار دنیا میکشد
تا گهر دارد صدف تلخی ز دریا میکشد
۱در قیامت سر به پیش افکنده میخیزد ز خاک
هرکه اینجا گردن از بهر تماشا میکشد
۲جلوه معشوق خوشتر مینماید از کنار
موج ازآن گاهی عنان از دست دریا میکشد
۳در دل من درد را نشو و نمای دیگرست
زنگ بر آیینهام چون سرو بالا میکشد
۴رهرو عشق از بلای عشق نتواند گریخت
سر به دنبالش نهد خاری که از پا میکشد
۵بر بزرگان نیست تعظیم سبکروحان گران
چرخ با آن منزلت بار مسیحا میکشد
۶میکند در پرده گرد از دیده یعقوب پاک
آن که دامان خود از دست زلیخا میکشد
۷رهنوردان را سبکباری بود باد مراد
زود رخت خود به ساحل کف ز دریا میکشد
۸عقل عاشق را به راه حق دلالت میکند
کور اینجا از فضولی دست بینا میکشد
۹لذت پرواز در یک دم تلافی میکند
هر قدر سختی شرر در سنگ خارا میکشد
۱۰سهل مشمر هیچ کاری را که عقل دوربین
در گذار مرغ بیپر دام عنقا میکشد
۱۱گوشهچشمی که از وحشیغزالان دیده است
از سواد شهر صائب را به صحرا میکشد
۱۲