عشق یکسان ناز درویش و توانگر میکشد
این ترازو سنگ و گوهر را برابر میکشد
۱آفتاب روز محشر بیشتر میسوزدش
هرکه اینجا درد و داغ عشق کمتر میکشد
۲تا به کام دل کند جولان سپند شوخ ما
انتظار دامن صحرای محشر میکشد
۳دوزخ روشندلان در بند هستی بودن است
شمع این هنگامه آه از بهر صرصر میکشد
۴میشود از ناتوانی دشمن عاجز قوی
خنجری هر خار بر نخجیر لاغر میکشد
۵آتشینرویی که من پروانه او گشتهام
هر شرارش روغن از چشم سمندر میکشد
۶سرمه خواهد کرد چشم خفتگان خاک را
بر زمین این دامن نازی که محشر میکشد
۷میکشد آن روی نازک از نگاه گرم ما
آنچه از خورشید محشر سایهپرور میکشد
۸بیمی از کشتن ندارد شعله بیباک ما
شمع ما گردن به امید صبا برمیکشد
۹نیست هر ناشستهرویی قابل جولان اشک
این رقم را عشق بر رخسار چون زر میکشد
۱۰پاک گوهر را ز درد و داغ عشق اندیشه نیست
در دل آتش دم خوش عود و عنبر میکشد
۱۱کوری فرزند روشن میکند چشم گدا
ناز دونان را سپهر سفلهپرور میکشد
۱۲میگدازد رشته را گوهر، ولیکن رشته هم
انتقام کاهش خود را ز گوهر میکشد
۱۳سر ز جیب صبح برمیآورد چون آفتاب
هرکه صائب در دل شب یک دو ساغر میکشد
۱۴