با خیال دوست هر کس مجلس آرایی کند
گرچه با معشوق باشد یاد تنهایی کند
۱تخته مشق حوادث می شود هر پاره اش
کشتی آن را که شور عشق دریایی کند
۲پنبه داغش بود ناف غزالان ختن
هر که را زنجیر زلف یار سودایی کند
۳رقعت الحبیب کلیم الله با مردم نکرد
آنچه رخسار تو با چشم تماشایی کند
۴شیشه خالی نمی گردد نفس را سنگ راه
ناله من تا چه با گردون مینایی کند
۵قبله ذرات عالم می شود چون آفتاب
پیش خاک تیره هر کس جبهه فرسایی کند
۶خاک را ته جرعه اش چون طور در رقص آورد
عشق دریا دل چو عزم باده پیمایی کند
۷می شود از سنگ طفلان استخوانم توتیا
تا دل دیوانه من خو به رسوایی کند
۸می گذارد داغ محرومی به دل آیینه را
سیر حسن خود گر از چشم تماشایی کند
۹عشق بر هم می زند هنگامه تدبیر عقل
پیش صرصر، پشه چون عزم صف آرایی کند؟
۱۰قمریان از شهپر خود اره بر پایش نهند
سرو اگر پیش قدش اظهار رعنایی کند
۱۱عندلیبان خرده گل را بر آتش افکنند
کلک صائب هر کجا هنگامه آرایی کند
۱۲