چون ز می صفحه رخسار تو گلگون گردد
چشم نظارگیان کاسه پر خون گردد
۱حسن را آینه صاف بود روشنگر
چه عجب لیلی اگر واله مجنون گردد؟
۲کرد از بوسه مرا آن لب نوخط معمور
روزی از پاس نمک داشتن افزون گردد
۳هرکه دیوانه شد، از پند نگردد عاقل
خون چو شد مشک، محال است دگر خون گردد
۴خط لب لعل ترا توبه ز خونخواری داد
دل عاشق به چه امید دگر خون گردد؟
۵نیست از گرد گنه رحمت یزدان را باک
بحر از سیل محال است دگرگون گردد
۶فیض حق در دل آلوده نگردد نازل
خم چو بی باده شود جای فلاطون گردد
۷نرسد دام تهی چشم به گرد عنقا
چون کسی باخبر از عالم بیچون گردد؟
۸چاره غفلت سرشار بود بیداری
کاین سپه زود پریشان ز شبیخون گردد
۹غوطه در خون زده از حسرت شیرین، چه عجب
دوش فرهاد اگر مسند گلگون گردد
۱۰گر چنین خواجه به سیم و زر خود تکیه کند
زود همصحبت و همخانه قارون گردد
۱۱حسن صائب ز هوادار کند نشو و نما
سرو در زیر پر فاخته موزون گردد
۱۲