منحرف از نگه آن قبله ابرو گردد
این ترازوی سبکروح به یک مو گردد
۱بی سخن می برد از هوش نظربازان را
آه ازان روز که آن چشم سخنگو گردد
۲سرو را فاخته از طوق به زنجیر کشد
هر کجا جلوه گر آن قامت دلجو گردد
۳خاطر جمع بود در گره دلتنگی
گل نشکفته محال است که بی بو گردد
۴راز پنهان فلک ابجد طفلانه اوست
هرکه را جام جم از کاسه زانو گردد
۵پله عشرتش از قاف گرانسنگ ترست
در دل هرکه خدنگ تو ترازو گردد
۶دامن افشان ز ریاضی که تو بیرون آیی
سرو انگشت ندامت به لب جو گردد
۷هست در پرده آتش رخ گلزار خلیل
می توان چید گل از یار چو بدخو گردد
۸هرکه شد واله و دیوانه لیلی نگهان
در نظر موج سرابش رم آهو گردد
۹سر مویی به دل خلق گرانی مپسند
که ترازوی مکافات به یک مو گردد
۱۰ماند در صفحه رخسار تو صائب حیران
طوطی از آینه هرچند سخنگو گردد
۱۱