از نظر بازی من چشم سخنگو گردد
پرده خواب ز شوخی رم آهو گردد
۱چون حنا کز سفر هند شود غالیه رنگ
خون دل مشک در آن حلقه گیسو گردد
۲می شود تیره ز یاد گنه آیینه دل
کز نمی سبزه زنگار به نیرو گردد
۳کیست هم پله شود با تو که از شرم، گهر
می شود آب که در چشم ترازو گردد
۴طی شود در نفسی زندگیش همچو حباب
سر هرکس که درین بحر هوا جو گردد
۵دخل بیجاست گران بر دل ارباب سخن
که دماغ قلم آشفته به یک مو گردد
۶کاهلی غوطه به زنگار دهد جانها را
بیشتر آب روان سبز درین جو گردد
۷صیقلی ساز دل تیره خود را صائب
که دورو چون شود این آینه یکرو گردد
۸