هرکه تسلیم به فرمان قضا میگردد
بر سرش ابر بلا بال هما میگردد
۱چه ضرور است کشیدن ز مسیحا منّت؟
کامرانی چو کند درد، دوا میگردد
۲بیریاضت نتوان شهره آفاق شدن
مه چو لاغر شود انگشتنما میگردد
۳واصلان گوش ندارند به افسانه عقل
راه گم کرده پی بانگدرا میگردد
۴در تمنای تو ای قافلهسالار بهار
گل جدا، رنگ جدا، بوی جدا میگردد
۵صائب از منت صیقل جگرم گشت کباب
ای خوش آن آینه کز خود به صفا میگردد
۶