وقت ارباب دل آشفته به مویی گردد
صید وحشت زده آواره به هویی گردد
۱بی تأمل مژه مگشای درین عبرتگاه
که ترازوی مکافات به مویی گردد
۲درس آزادگیش زود روان می گردد
هرکه چون سرو مقیم لب جویی گردد
۳عاقبت چون همه را خاک شدن در پیش است
ای خوش آن خاک که جامی و سبویی گردد
۴جگر سوخته از جنبش مژگان ریزد
چون قلم هر که گرفتار دورویی گردد
۵زخم شمشیر تغافل همه مخصوص من است
این نه آبی است که هر روز به جویی گردد
۶صورت خوب به هر مشت گلی می بخشند
تا که شایسته اخلاق نکویی گردد؟
۷بهر روشندلی ما دم گرمی کافی است
چشم یعقوب پر از نور به بویی گردد
۸بس بود از دو جهان محو تماشای ترا
آنقدر وقت که مشغول وضویی گردد
۹هر غباری که ازو چشم نپوشی صائب
در نهانخانه دل آینه رویی گردد
۱۰