گر چنین خون دل ازان طره مشکین گردد
شانه را دست در آن زلف نگارین گردد
۱کار عشاق کند صورتی آخر پیدا
تیشه کوهکن آیینه شیرین گردد
۲حسن بی شرم کند اهل هوس را گستاخ
خنده گل سبب جرأت گلچین گردد
۳سخن عشق کند در دل افسرده اثر
مرده در گور اگر زنده به تلقین گردد
۴حرص دنیا شود افزون ز کهنسالیها
خار هر چند شود خشک شلایین گردد
۵عمر غفلت زدگان زود به انجام رسد
که سبکسیر شود سیل چو سنگین گردد
۶رنگی از گلشن در بسته ندارد گلچین
هر که خاموش شد ایمن ز سخن چین گردد
۷نه چنان کشتی بیتابی من دریایی است
که وصال تو مرا لنگر تسکین گردد
۸صلح با ذره ز خورشید جهانتاب کند
هرکه قانع به زر از چهره زرین گردد
۹طایری را که ز دام تو رهایی جوید
نقش بر بال و پرش چنگل شاهین گردد
۱۰با خودی ره نتوان برد به یزدان صائب
هر که پوشد نظر از خویش خدابین گردد
۱۱