گر چنین خون دل ازان طره مشکین گردد
شانه را دست در آن زلف نگارین گردد
۱مانع شوخی آن چشم نشد پرده خواب
برق در ابر محال است بتمکین گردد
۲می بری دلبری ای شوخ زحد، می ترسم
کز گر انباری دل زلف تو بی چین گردد
۳از جوان حرص فزون است کهنسالان را
خار چون خشک شود بیش شلایین گردد
۴عالمی گردن امید برافراخته اند
تا به خون که دم تیغ تو رنگین گردد
۵اگر از باده شود چهره خوبان رنگین
باده از چهره رنگین تو رنگین گردد
۶چشم خورشید کز او خیره شود چشم جهان
از تماشای رخت مشرق پروین گردد
۷کوه غم بار به دل نیست طلبکار ترا
که سبکسیر شود سیل چو سنگین گردد
۸پای خوابیده محال است به معراج رسد
چشم خودبین چه خیال است خدابین گردد
۹