سر شوریده ز تسلیم به سامان گردد
دل پریشان نشود دیده چو حیران گردد
۱از پریشانی دل خانه تن زندان است
غنچه شو تا نفس تنگ گلستان گردد
۲از گشایش نبود بهره تهی مغزان را
پسته پوچ محال است که خندان گردد
۳چه کشی تیغ به رخساره گلرنگ، که خط
کافری نیست که از تیغ مسلمان گردد
۴قمری از سرو به زنهار برآرد انگشت
در ریاضی که نهال تو خرامان گردد
۵در کف آه بود بست و گشاد دل من
ابر از باد شود جمع و پریشان گردد
۶نرسد شهر به داد دل مجروح، مرا
خوش نمک زخم من از شور بیابان گردد
۷دل تسلی شود از دست نوازش صائب
بحر ساکن اگر از پنجه مرجان گردد
۸