دل ما کی تهی از درد به افغان گردد؟
این نه ابری است که از باد پریشان گردد
۱روی یوسف کند آن روز جهان را روشن
که برافروخته از سیلی اخوان گردد
۲صبر کن بر نفس گرم خود ای تشنه جگر
که چو دل آب شود چشمه حیوان گردد
۳یاد رخسار لطیف تو عجب اکسیری است
که غبار دل ازو سنبل و ریحان گردد
۴چون فلاخن که سبکسیر شد از سنگ، ترا
خواب سنگین مدد شوخی مژگان گردد
۵نشود زخم زبان گر مروان را مانع
برق را توشه ره، خار مغیلان گردد
۶سنبلستان شده از خواب پریشان عالم
تا که بیدار ازین خواب پریشان گردد؟
۷دیده ای را که چو آیینه پریشان نظرست
هیچ تدبیر چنان نیست که حیران گردد
۸می درد پرده خود بیشتر از پرده او
هرکه باکم ز خودی دست و گریبان گردد
۹نیست ممکن که زند تنگی ازو خیمه برون
دیده مور اگر ملک سلیمان گردد
۱۰می تواند مژه پیچید عنان اشک مرا
بحر اگر عاجز سر پنجه مرجان گردد
۱۱غم منصور که دارد، غرض عشق این است
که سر دار ز منصور به سامان گردد
۱۲بوسه آن روز توانی به لب ساحل زد
که خس و خار تو بازیچه طوفان گردد
۱۳حکمت این بود درین سیر و سفر صائب را
که به جان تشنه دیدار صفاهان گردد
۱۴