چشم شوخ تو چو بر همزن مژگان گردد
دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد
۱در غبار دل ما آه عبث پیچیده است
این نه ابری است که از باد پریشان گردد
۲حیرت وصل زبان بند لب گفتارست
طوطی آن به که جدا از شکرستان گردد
۳بی حجاب تن خاکی نرسد جان به کمال
پسته بی پوست محال است که خندان گردد
۴داغ محرومی اگر آب کند سایل را
به ازان است که شرمنده احسان گردد
۵از کفن جامه احرام سرانجام دهد
هرکه را درد طلب سلسله جنبان گردد
۶عشق هر روز شد از روز دگر مشکلتر
نیست در طالع این کار که آسان گردد
۷هرکه چون آبله در حلقه آهل نظرست
هر قدم گرد سر خار مغیلان گردد
۸در پریخانه دل نیست قرارش صائب
طفل اشکی که بدآموز به دامان گردد
۹