دولت حسن ز خط زیر و زبر میگردد
این ورق از نفس سوخته برمیگردد
۱چشم خورشید که در خیره نگاهی مثل است
در گلستان تو پوشیده نظر میگردد
۲ماه شبگرد من از خانه چو آید بیرون
ماه از هاله نهان زیر سپر میگردد
۳بر نظر منت پیراهن یوسف دارد
هر نگاهی که ز رخسار تو برمیگردد
۴در نگیرد سخن عشق به ارباب هوس
آتش افسرده ازین هیزم تر میگردد
۵در ته سنگ ملامت دل سودایی ما
کبک مستی است که در کوه و کمر میگردد
۶بیقراری است مرا باعث آرامش دل
لنگر کشتی من موج خطر میگردد
۷شوق چون قافلهسالار شود رهرو را
پای خوابیده پر و بال دگر میگردد
۸سخن از غور سخنسنج گرامی گردد
قطره در حوصله بحر گهر میگردد
۹خجلت بیثمری قد مرا کرده دوتا
شاخ هرچند خُم از جوش ثمر میگردد
۱۰گوهر از خجلت اظهار طمع آب شود
آبرو جمع چو گردید گهر میگردد
۱۱در شکرزار قناعت نبود تلخی عیش
خاک در حوصله مور شکر میگردد
۱۲منه انگشت به گفتار بزرگان صائب
تیر بر چرخ مینداز که برمیگردد
۱۳