اشک دریادل ما گرد جهان میگردد
آب از قوت سرچشمه روان میگردد
۱صادقان زیر فلک قصد اقامت نکنند
صبح چون کرد نفس راست، روان میگردد
۲میبرد بیخردان را سخن پوچ از جای
طفل را مرکب نی تخت روان میگردد
۳پیری از طینت خامان نبرد خامی را
تیر کج راست کی از زور کمان میگردد؟
۴میدهد پیچ و خم فکر سخن را پرداز
خامشی جوهر شمشیر زبان میگردد
۵دُرد می کاهربای دلِ صدپارهٔ ماست
خاک شیرازه اوراق خزان میگردد
۶چون جدل نیست بلایی سر بیمغزان را
رگ گردن چو شود راست، سنان میگردد
۷بیشتر گوشه نشینان جهان صیادند
دام در خاک پی صید نهان میگردد
۸از ملامت نشود کند مرا پای طلب
سخن سخت مرا سنگ فسان میگردد
۹خصم بدگوهر اگر حرف ملایم گوید
استخوانی است که در لقمه نهان میگردد
۱۰نیست سیمینذقنان را ز خط سبز گزیر
این ترنجی است که نارنجنشان میگردد
۱۱هرکه از دایره شرع برون ننهد پای
خاتم دست سلیمان زمان میگردد
۱۲خانه آباد به معماری سیلاب کند
تاجری را که به دولاب دکان میگردد
۱۳صبر بر سختی ایام ثمرها دارد
چشمهها بیشتر از سنگ روان میگردد
۱۴من دیوانه به هرجا که گریزم از خلق
سنگ اطفال، مرا سنگ نشان میگردد
۱۵میکند ابر بهاران دهنش پرگوهر
هرکه صائب چو صدف پاک دهان میگردد
۱۶