صبر در عشق ز دلها سفری می گردد
کوه در راه طلب کبک دری می گردد
۱پرتو عاریتی نعل در آتش دارد
دولت ماه به یک شب سپری می گردد
۲می و مطرب نبود زنده دلان را در کار
خنده بر غنچه نسیم سحری می گردد
۳از نظرها ز خط سبز شود پنهان حسن
آدمیزاد درین شیشه پری می گردد
۴غوطه در خون زند آن کس که کند غمازی
صبح خونین جگر از پرده دری می گردد
۵همچو آیینه که در شارع عام آویزند
عمر من صرف پریشان نظری می گردد
۶سیل را پل نتواند ز سفر مانع شد
قامت هر که شود خم، سپری می گردد
۷شد ز بی حاصلیم قامت چون تیر، کمان
شاخ هر چند خم از پر ثمری می گردد
۸عشق گردید هوس در دل سودا زده ام
دیو در شیشه عشاق پری می گردد
۹هر کجا کار به افتادگی از پیش رود
بال و پر باعث بی بال و پری می گردد
۱۰می شود نقص بصیرت سبب وسعت رزق
تنگ این دایره از دیده وری می گردد
۱۱صائب آرام دل من به جناح سفرست
تا که دیگر ز عزیزان سفری می گردد؟
۱۲