کوه در بادیه شوق کمر میبندد
خاک چون آب روان بار سفر میبندد
۱نیست از فوطهربایان جهان پروایش
موی ژولیده خود هرکه به سر میبندد
۲ماه شبگرد من از خانه چو آید بیرون
ماه در خدمتش از هاله کمر میبندد
۳گوهر پاک مرا کام نهنگ است صدف
کمر کشتی من موج خطر میبندد
۴تربتش را به چراغ دگران حاجت نیست
هرکه از داغ تو آیین جگر میبندد
۵سنگ میبارد از افلاک، ندانم دیگر
نخل امید که امروز ثمر میبندد
۶سخن پاک بود در طلب سینه پاک
که گهر در صدف پاک گهر میبندد
۷میتراود سخن عشق ز لبهای خموش
لنگر سنگ کجا بال شرر میبندد؟
۸دشت چون حلقه فتراک بر او تنگ شود
چشم شوخ تو به صیدی که نظر میبندد
۹چون به زر عمر مقدر نفراید صائب
غنچه چندین به گره بهر چه زر میبندد؟
۱۰