کلفت از سینه می ناب برون می آرد
گرد ازین غمکده سیلاب برون می آرد
۱شانه گر غور در آن زلف گرهگیر کند
تا قیامت دل بیتاب برون می آرد
۲هرکه از حلقه آن زلف برآرد دل را
کشتی خویش ز گرداب برون می آرد
۳شمع را شوق تماشای تو در بزم شراب
شب آدینه ز محراب برون می آرد
۴در حریمی که لب لعل تو میکش باشد
قدح از خویش می ناب برون می آرد
۵ساده لوحی که ز گردون به کجی خواهد کام
گوهر از بحر به قلاب برون می آرد
۶هر که عریان شود از جامه هستی چو کتان
سر ز پیراهن مهتاب برون می آرد
۷غیر دندان تو در دایره هستی نیست
آسیایی که ز خود آب برون می آرد
۸جذبه خون من از شوق شهادت صائب
تیغ از پنجه قصاب برون می آرد
۹