تیغ سیراب تو فیض دم عیسی دارد
خون اگر بر سر این آب شود جا دارد
۱می زداید نفس صدق ز دلها زنگار
صبح در چهره گشایی ید بیضا دارد
۲جان روشن ز دم تیغ نمی اندیشد
شمع از سرزنش گاز چه پروا دارد؟
۳گرچه نی عقده خود را نتواند وا کرد
در گشاد گره دل ید طولی دارد
۴اگر از حلقه زنجیر کشد مجنون پای
دیگر این سلسله را کیست که برپا دارد؟
۵گرچه چشم تو نبیند به تو پا از ناز
خم ابروی تو خم در خم دلها دارد
۶دل سنگین ترا حلقه بیرون درست
ناله من که اثر در دل خارا دارد
۷چهره او ز نگه گر نشود گرد آلود
نه به یک چشم، به صد چشم تماشا دارد
۸چون برآرد ز گریبان سر خود را مجنون؟
که سیه خانه لیلی ز سویدا دارد
۹رنگ و بو مانع روشن گهر از جولان نیست
شبنم از برگ گل آتش به ته پا دارد
۱۰لنگر از قافله ریگ روان می طلبد
هرکه آسودگی از عمر تمنا دارد
۱۱تو ز طفلی همه تن دیده حیران شده ای
ورنه هنگامه عالم چه تماشا دارد؟
۱۲بوی پیراهن اگر تند رود معذورست
دشمنی در پی چون چشم زلیخا دارد
۱۳صائب از گردش چشم که دگر مست شدی؟
که سخنهای تو کیفیت صهبا دارد
۱۴