خویش را پیشتر از مرگ خبر باید کرد
در حضر فکر سرانجام سفر باید کرد
۱پیش ازان دم که شود تکمه پیراهن خاک
سر ازین خرقه نه توی بدر باید کرد
۲حاصل کار جهان غیر پشیمانی نیست
فکر شغل دگر و کار دگر باید کرد
۳نفسی چند که در سینه پرخون باقی است
صرف افغان شب و آه سحر باید کرد
۴پیشتر زان که شود کشتی تن پا به رکاب
کشتی فکر درین بحر خطر باید کرد
۵سیر انجام در آیینه آغاز خوش است
دام را پیشتر از دانه نظر باید کرد
۶تا مگر اختر توفیق فروزان گردد
گریه ای چند به هر شام و سحر باید کرد
۷پیش ازان دم که زمین دوز کند خار اجل
دامن سعی، میان بند کمر باید کرد
۸تا گل ابری از ایام بهاران باقی است
صدف خویش لبالب ز گهر باید کرد
۹به رفیقان گرانبار نپردازد شوق
توشه این سفر از لخت جگر باید کرد
۱۰فکر جان در سفر عشق به خاطر بارست
از گرانباری این راه حذر باید کرد
۱۱قسمت مردم بی برگ بود میوه خلد
دهنی تلخ به امید ثمر باید کرد
۱۲نتوان راه عدم را به عصا طی کردن
پا چو از کار شد اندیشه پر باید کرد
۱۳شارع قافله فیض بود رخنه دل
چشم خود وقف بر این راهگذر باید کرد
۱۴پرتو عاریتی نعل در آتش دارد
شمع محراب ز رخسار چو زر باید کرد
۱۵مادر خاک به فرزند نمی پردازد
روی در منزل و مأوای پدر باید کرد
۱۶یک جهت گر شده ای در سفر یکتایی
صائب از هر دو جهان قطع نظر باید کرد
۱۷