دل چون آینه را تار نمی باید کرد
پشت بر دولت دیدار نمی باید کرد
۱عارفی را که پر و بال فلک جولان نیست
سیر در کوچه و بازار نمی باید کرد
۲می رود زود برون از ته پا کرسی دار
تکیه بر دولت بیدار نمی باید کرد
۳تا توان بود خمش، چون قلم از بی مغزی
سر خود در سر گفتار نمی باید کرد
۴می رسد نامه سر بسته در اینجا به جواب
درد دل پیش حق اظهار نمی باید کرد
۵نقطه در سیر و سکون تابع رمال بود
شکوه از ثابت و سیار نمی باید کرد
۶هرکه بر خود نکند رحم، بر او رحم جفاست
باده تکلیف به هشیار نمی باید کرد
۷از در حق به در خلق مبر حاجت خود
شکوه از یار به اغیار نمی باید کرد
۸از تهی مغز طمع بند زبان نتوان داشت
خامه را محرم اسرار نمی باید کرد
۹رتبه حسن یکی صد شود از دیده پاک
منع آیینه ز دیدار نمی باید کرد
۱۰مرکز دایره عیش ثبات قدم است
سیر بی نقطه چو پرگار نمی باید کرد
۱۱ذکر خالص بود از بند علایق رستن
رشته سبحه ز زنار نمی باید کرد
۱۲تا دو لب تیغ دو دم می شود از خاموشی
دهن زخم ز گفتار نمی باید کرد
۱۳مکن آن روی عرقناک ز عاشق پنهان
ظلم بر تشنه دیدار نمی باید کرد
۱۴صائب از آب شود آتش سرکش مغلوب
جنگ با مردم هموار نمی باید کرد
۱۵