روی آیینه دل تار نمی باید کرد
پشت بر دولت دیدار نمی باید کرد
۱از پریشان سخنی عمر قلم شد کوتاه
زندگی در سر گفتار نمی باید کرد
۲بالش نرم، کمینگاه گرانخوابیهاست
تکیه بر دولت بیدار نمی باید کرد
۳ای گل از آتش اگر خط امان می خواهی
خنده بر مرغ گرفتار نمی باید کرد
۴با متاعی که به سیم و زر قلب است گران
ناز یوسف به خریدار نمی باید کرد
۵بوسه گر نیست دل خسته به پیغام خوش است
زندگی تلخ به بیمار نمی باید کرد
۶ابر رحمت نبود قابل هر شوره زمین
باده تکلیف به هشیار نمی باید کرد
۷دردها می شود اکثر ز طبیبان افزون
غم خود عرض به غمخوار نمی باید کرد
۸از رخ تازه زند خون خریداران جوش
جنس خود کهنه به بازار نمی باید کرد
۹بر لباس است نظر مردم کوته بین را
سر خود در سر دستار نمی باید کرد
۱۰بی نگهبان چو شود حسن خطرها دارد
خار را دور ز گلزار نمی باید کرد
۱۱دل آزاده خود را چو بخیلان صائب
کیسه درهم و دینار نمی باید کرد
۱۲