رخنه هایی که مرا در جگر آن مژگان کرد
زرهی نیست که بتوان به قبا پنهان کرد
۱این طراوت که گل روی ترا داده خدا
می تواند نفس سوخته را ریحان کرد
۲گوی خورشید به خون دست ز آسایش شست
حسن روزی که سر زلف ترا چوگان کرد
۳سرمه خامشی طوطی گویا گردید
بس که نظاره او آینه را حیران کرد
۴تخم امید من از سعی فلک سبز نشد
دانه سوخته خون در جگر دهقان کرد
۵هیچ جا زیر فلک قابل آرام نبود
این صدف گوهر محبوس مرا غلطان کرد
۶غوطه در خون شفق زد ز ندامت صائب
هر که چون صبح لبی زیر فلک خندان کرد
۷