قطع امید ازان موی کمر نتوان کرد
راه باریک چو افتاد گذر نتوان کرد
۱صبر را حوصله جنبش مژگان تو نیست
پیش شمشیر قضا سینه سپر نتوان کرد
۲دلم از رشک تماشایی او پر خون است
گرچه در چشمه خورشید نظر نتوان کرد
۳خرد سست قدم را به حریفان بگذار
که به این بدرقه از خویش سفر نتوان کرد
۴نگذری تا ز سر هستی ناقص چو حباب
سر ازین قلزم خونخوار بدر نتوان کرد
۵ای بسا رزم که مردی سپر انداختن است
به شجاعت همه جا دست بدر نتوان کرد
۶نفس برق درین وادی خونخوار گداخت
از تمنای جهان زود گذر نتوان کرد
۷عقده ای نیست درین دایره بی سر و پا
که ز هم باز به یک آه سحر نتوان کرد
۸دهن از خبث بشو پاک که مانند صدف
آب را بی دهن پاک، گهر نتوان کرد
۹تا چو کشتی ننهی بار رفیقان بر دل
پنجه در پنجه دریای خطر نتوان کرد
۱۰تا نمی در قدح اهل مروت باقی است
صائب از کوی خرابات سفر نتوان کرد
۱۱