از تپش منع دل بی سر و پا نتوان کرد
منع بیطاقتی قبله نما نتوان کرد
۱نتوان آب گرفت از جگر تشنه تیغ
دل ز دلدار به تدبیر جدا نتوان کرد
۲با گهر از صدف پوچ گذشتن سهل است
دو جهان چیست که در عشق فدا نتوان کرد؟
۳تن چه باشد که دریغ از سگ آن کو دارند؟
استخوان چیست که در کار هما نتوان کرد؟
۴سد آیینه ترا پیش نظر تا باشد
چون سکندر هوس آب بقا نتوان کرد
۵شود از سجده حق آینه دل روشن
بی قد خم شده این تیغ جلا نتوان کرد
۶در حریمی که کند دلبر ما دست بلند
چیست پیراهن یوسف که قبا نتوان کرد؟
۷صبح در خون شفق می تپد و می گوید
که نفس راست درین تنگ فضا نتوان کرد
۸نگذری تا ز سر دانه دل چون پر کاه
دست خود در کمر کاهربا نتوان کرد
۹به زبانی که کشد خار ملامت صائب
دامن کعبه مقصود رها نتوان کرد
۱۰