هرکه در دامن ارباب نظر دست نزد
غوطه زد در دل دریا، به گهر دست نزد
۱هر که چون صبح گشایش ز دل شبها یافت
تا نفس داشت به دامان دگر دست نزد
۲سیر چشمی است به خال لب شیرین تو ختم
که به تلخی گذراند و به شکر دست نزد
۳پی سفیدست شب هر که صباحی دارد
ای خوش آن شب که به دامان سحر دست نزد
۴هر که چون سرو نگردید درین باغ آزاد
با دو صد عقده مشکل به کمر دست نزد
۵کی نگاهی ز تماشای جمالت برگشت؟
که بهم از مژه ها دیده تر، دست نزد
۶خار تهمت، خله پیرهن یوسف شد
گل به دامان تو ای پاک گهر دست نزد
۷به زمین سیه هند که رفت از ایران؟
که به هر کرنش و تسلیم به سر دست نزد
۸باش بیدار که ره در حرم کعبه نیافت
دل شب هر که بر آن حلقه در دست نزد
۹صائب این آن غزل سید معصوم که گفت
شانه بر موی کمر زد، به کمر دست نزد
۱۰