آن کسی چشم و چراغ است نظر بازان را
که چو یعقوب درین کار نظر می بازد
۱نیست امروز نظر بازی صائب با اشک
عمرها رفت که با گریه نظر می بازد
۲چه عجب دل اگر از شوق جگر می بازد؟
نقد جان را به سر شعله شرر می بازد
۳پیش ما سوخته جانان که نظر می بازیم
حرف پروانه مگویید که پر می بازد
۴پاس گفتار نگهبان حیات ابدست
شمع از تیز زبانی است که سر می بازد
۵چون ز فرهاد نگیرم سند جان سختی؟
من که از تاب غمم کوه کمر می بازد
۶نتوان همچو خضر آب به تنهایی خورد
تشنه ما به لب بحر جگر می بازد
۷