گوهر عکس لبش گر به شراب اندازد
کله عیش، می از جوش حباب اندازد
۱جدل شبنم و خورشید بود مشت و درفش
خرد آن به که سپر پیش شراب اندازد
۲کوس شهرت زند از خم چو فلاطون هرکس
خشت برگیرد و از دست کتاب اندازد
۳هر که خواهد که کند مشکل عالم را حل
دفتر عقل همان به که در آب اندازد
۴نه ز مستی است نمک گر به شراب افکندم
چشم تا چند به روی تو حباب اندازد؟
۵غلط اندازی حسن است که آب حیوان
پرده بر روی خود از موج سراب اندازد
۶خواب مخمل نبود در گرو افسانه
بخت کی گوش به افسانه خواب اندازد؟
۷نگرفته است کس آیینه خورشید به موم
چون به رخسار تو مشاطه نقاب اندازد؟
۸صائب از بحر به یک جرعه برآوردی گرد
در خور ظرف تو، ساقی چه شراب اندازد؟
۹