نیست ممکن دل آشفته به سر پردازد
بید مجنون به سرانجام ثمر پردازد
۱نیست در خاطر سودازدگان فکر وصال
به چه دل غرقه دریا به گهر پردازد؟
۲چشم بیمار تو درمانده تدبیر خودست
فرصتی کو به من خسته جگر پردازد؟
۳عاشق پاک نظر اوست که در خلوت وصل
چشم پوشد ز تماشا، به خبر پردازد
۴صفحه روی تو اکنون که خط آورد برون
عجبی نیست به ارباب نظر پردازد
۵محو در پرتو خورشید جهانتاب شود
هر که چون شبنم گل دیده به زر پردازد
۶نامه اش پاکتر از صبح قیامت باشد
هر که آیینه دل وقت سحر پردازد
۷عیش شیرین نشود با نفس گیرا جمع
بی نوا ماند اگر نی به شکر پردازد
۸هر که در تربیت جوهر بینش باشد
به جگر سوختگان همچو شرر پردازد
۹زان عقیق لب سیراب چه کم می گردد؟
یک نفس گر به من تشنه جگر پردازد
۱۰دایم از تنگدلی سر به گریبان باشد
هر که چون غنچه درین باغ به زر پردازد
۱۱گرد ما فرد روان را نتواند دریافت
رهنوردی که به اسباب سفر پردازد
۱۲