قطره آن کس که پی آب به ظلمت می زد
کاش خود را به دم تیغ شهادت می زد
۱دید تا روی تو، چون گل همه تن دامن شد
آن که بر آتش من آب نصیحت می زد
۲این زمان نامه اعمال گنهکاران است
بر رویی که دم از صبح قیامت می زد
۳گرچه روی سخنش بود به ظاهر با غیر
نمکی بود که ما را به جراحت می زد
۴سیر صحرای شکرخیز قناعت کردم
چون شکر، مور در او جوش حلاوت می زد
۵آن که می بست به ظاهر در صحبت بر خلق
با دو صد دست به باطن در شهرت می زد
۶گنبد مسجد شهر از همه فاضلتر بود
گر به عمامه کسی کوس فضیلت می زد
۷از بلندی نظر بود نه از بیخبری
همت صائب اگر پای به دولت می زد
۸