عشق اول به دل سوخته آدم زد
مایه ور شد ز دل آدم و بر عالم زد
۱در دل و جان ملک شور قیامت افتاد
زان نمک کز لب خود بر جگر آدم زد
۲تن خاکی که همان دید ز انسان ابلیس
مشت خاکی است که بر دیده نامحرم زد
۳من همان روز ز جمعیت دل شستم دست
که صبا دست در آن طره خم در خم زد
۴چون گل صبح به خون شست همان دم رخسار
به خوشی یک دو نفس هر که درین عالم زد
۵برد از دست و دل تاجوران گیرایی
پشت پایی که به دولت پسر ادهم زد
۶شادی برد نیرزد به حریف آزاری
بیش برد آن که درین دایره نقش کم زد
۷پای خم را مده از دست به افسون صلاح
که مرا راه خرابات زد و محکم زد
۸در شکنجه است ز شورابه دریا دایم
هر که چون دانه گوهر ز یتیمی دم زد
۹هر که قد ساخت دو تا پیش حق از بهر بهشت
بوسه بر دست سلیمان ز پی خاتم زد
۱۰معنی از دعوی گفتار قلم را لب بست
عیسی این مهر خموشی به لب مریم زد
۱۱گرچه جان بخش بود همچو مسیحا نفست
پیش آن آینه رخسار نباید دم زد
۱۲صائب از عشق چسان قامت خود راست کند؟
که فلک از ته این بار گران پس خم زد
۱۳