شد فنا هر که سر از تیغ شهادت وا زد
تر نشد هر که دلیرانه بر این دریا زد
۱هرکسی حاجت خود را به دری عرض نمود
دست دریوزه ما بر در استغنا زد
۲به ادب باش که سر در قدم تیغ افشاند
چون حباب آن که درین بحر دم بیجا زد
۳گر خس و خار تعلق نبود دامنگیر
می توان خیمه چو شبنم به چمن هرجا زد
۴آب روشن که صفا در قدمش می غلطید
دید تا روی ترا آینه بر خارا زد
۵هر که بر سینه ارباب دعا دست گذاشت
خبر از خویش ندارد که به دولت پا زد
۶صائب از وادی در یوزه دلها مگذر
که پریشان نشد آن کس که در دلها زد
۷