عشق در سینه خس و خار تمنا سوزد
آرزو را به رگ و ریشه دلها سوزد
۱دل بیدار ازین گوشه نشینان مطلب
کاین چراغی است که در خلوت عنقا سوزد
۲چون سیاووش زآتش به سلامت گذرد
هر که امروز در اندیشه فردا سوزد
۳گل چراغی است که روشن شود از باد سحر
لاله شمعی است که در دامن صحرا سوزد
۴جلوه ساحل اگر سلسله جنبان گردد
کشتی از گرمروی در دل دریا سوزد
۵آتشین چون شود از می گل رخسار ترا
در شبستان تو پروانه دو بالا سوزد
۶در جگر آه مرا سردی دوران نگذاشت
نکند دود درختی که ز سرما سوزد
۷کشش عشق ز معشوق نمی دارد دست
شمع بر تربت پروانه دو بالا سوزد
۸آتش از صحبت همدرد گلستان گردد
جای رحم است بر آن شمع که تنها سوزد
۹هست در شرع محبت کسی امروز تمام
که ز احباب دلش بیش ز اعدا سوزد
۱۰صائب ایمن شود از وحشت تاریکی قبر
هرکه با دیده گریان دل شبها سوزد
۱۱