در حریمی که گل روی ایاغ افروزد
خار در دیده آن کس که چراغ افروزد
۱لاله تربتش آتش به ته پا دارد
در دل هر که طلب شمع سراغ افروزد
۲می شود فاخته ای جامه مینایی سرو
گر چنین ناله گرمم رخ باغ افروزد
۳روزگاری است که در ساغر خورشید، شراب
آنقدر نیست که یک ذره دماغ افروزد
۴آن که ترساندم از داغ، به آن می ماند
که کسی کوری پروانه چراغ افروزد
۵هر که در مذهب ما غیرت مشرب دارد
شب آدینه به میخانه چراغ افروزد
۶انفعالی که ز داغ دل من لاله کشید
شرم بادش که دگر چهره باغ افروزد
۷