سینه را تیره هوا و هوسی می سازد
وقت آیینه مکدر نفسی می سازد
۱دل معشوق اگر بیضه فولاد بود
ناله سینه شکافم جرسی می سازد
۲راستی پیشه خود کن خیانت کردن
در و دیوار جهان را عسسی می سازد
۳چون گل از پوست برون خنده زنان می آید
هر که چون غنچه به صاحب نفسی می سازد
۴چه شود گر به شکر خنده مرا شاد کنی؟
شهد با آنهمه شان با مگسی می سازد
۵نیست در کار، شتاب اینهمه در سوختنم
با سپند آتش سوزان نفسی می سازد
۶دل ارباب هوس هر نفسی در جایی است
کی سگ هرزه مرس با مرسی می سازد؟
۷در پس پرده تزویر و ریا زاهد خشک
عنکبوتی است که دام مگسی می سازد
۸هر دمی کز سر صدق است اثرها دارد
صبح صد شمع خموشی از نفسی می سازد
۹بودم از ناکسی خویش خجل، زین غافل
که ازین خاک سیه عشق کسی می سازد
۱۰روح در جسم محال است بماند صائب
طایر قدس کجا با قفسی می سازد؟
۱۱