چه میان است که دایم چو دل من لرزد
اینقدر مور مگر بر سر خرمن لرزد؟
۱عجبی نیست ز تأثیر نظربازیها
که دل چشمه خورشید به روزن لرزد
۲سخن از موی میان و سر زلفش مکنید
مپسندید کز این بیش دل من لرزد
۳دانه ام خال لب کشت شد از سوختگی
در زمینی که دل برق به خرمن لرزد
۴تنگ چشمی اگر (از) خاک چنین گیرد اوج
دل عیسی به سر سوزن آهن لرزد
۵لرزش مردم عالم به سر دین و دل است
دل صائب به سر طره پرفن لرزد
۶