صبر را زمزمه من سفری می سازد
کوه را ناله من کبک دری می سازد
۱پر کاهی است به دوش دل سودازده ام
کوه دردی که فلک را کمری می سازد
۲در جوانی ز ثمر قامت نخل است دو تا
راستی سرو مرا بی ثمری می سازد
۳نکند صبر به زندان فلک، جان چه کند؟
مرغ در بیضه به بی بال و پری می سازد
۴عقل در کاسه سر عشق شد از بیخبری
دیو را باده گلرنگ پری می سازد
۵هر که را آینه چون آب مصفا شده است
با گل و خار ز روشن گهری می سازد
۶به شکستی که ز دوران رسد آزرده مباش
که تمامی مه نو را سپری می سازد
۷می شود از جگر سنگ چراغش روشن
هر که چون لاله به خونین جگری می سازد
۸می جهد از خم چوگان حوادث گویش
چون فلک هر که به بی پا و سری می سازد
۹آه سردست علاج دل غمگین صائب
غنچه را صحبت باد سحری می سازد
۱۰