پیر بر زندگی افزون ز جوان می لرزد
برگ بر خویش در ایام خزان می لرزد
۱نیست تاب نفس سرد دل روشن را
شمع در وقت سحرگاه ازان می لرزد
۲دل ز آسودگی جسم نیاید به قرار
شد زمین ساکن و این خانه همان می لرزد
۳از جلای دل خود هر که به تن پردازد
ساده لوحی است که بر آینه دان می لرزد
۴می شود از در نابسته پریشان، خاطر
دل آسوده ز چشم نگران می لرزد
۵مهد آرام پریشان سخنان خاموشی است
بیشتر بر سر گفتار زبان می لرزد
۶وطن از یاد به خونگرمی غربت نرود
آب در لعل گران قیمت ازان می لرزد
۷دل به جان لرزد ازان قامت چون تیر خدنگ
آنچنان کز قدر انداز نشان می لرزد
۸در ته آب بقا پاس نفس می دارد
زیر شمشیر تو هرکس که به جان می لرزد
۹به زر قلب اگر یوسف خود بفروشم
دلم از غبن خریدار همان می لرزد
۱۰گرچه فرسوده شد از خوردن نان دندانش
کوته آندیش همان در غم نان می لرزد
۱۱آنچنان کز نفس سرد خزان لرزد برگ
صائب از گرمی احباب چنان می لرزد
۱۲