نقد جان را لب خاموش نگهبان باشد
رخنه مملکت دل لب خندان باشد
۱جلوه صبح قیامت کف دریای من است
کیست مجنون که مرا سلسله جنبان باشد
۲سینه ای صافتر از چهره یوسف دارم
نقش امید من از سیلی اخوان باشد
۳روزن عالم غیب است دل اهل جنون
من و آن شهر که دیوانه فراوان باشد
۴دم آبی که در او تلخی منت نبود
جگر سوخته را چشمه حیوان باشد
۵شکر، ابری است که باران کرم می آرد
برق آفت ثمر شکوه دهقان باشد
۶چون نباشد دل خرسند که اکسیر غناست
زین چه حاصل که زرو سیم فراوان باشد؟
۷اهل دل را به بدی یاد مکن بعد از مرگ
خواب و بیداری این طایفه یکسان باشد
۸می کند جلوه خورشید قیامت داغش
راز عشق تو در آن سینه که پنهان باشد
۹دانه ای را که دل موری ازان شاد شود
خوشه ای روز جزا تاج سلیمان باشد
۱۰از سر خوان سلیمان گذرد دست افشان
هرکه را مرغ کباب از دل بریان باشد
۱۱جگر گرم نبخشند به هر سنگدلی
این نه لعلی است که در کوه بدخشان باشد
۱۲ناله نای بود داروی بیهوشی من
شیر را خواب فراغت به نیستان باشد
۱۳جذبه عشق نپیچد به ملایک صائب
این کمندی است که در گردن انسان باشد
۱۴