نمک صبح در آن است که خندان باشد
بخیه ظلم است به زخمی که نمایان باشد
۱نقش هستی نتوان در نظر عارف یافت
عکس در بحر محال است نمایان باشد
۲عکس از آیینه تصویر به جایی نرود
حسن فرش است در آن دیده که حیران باشد
۳شور سودای من از شورش مجنون کم نیست
حلقه چشمی اگر سلسله جنبان باشد
۴تیر باران حوادث برد از هوش مرا
شیر را خواب فراغت به نیستان باشد
۵سخی آن است که بی رنج طلب دنیا را
به گدا بخشد و شرمنده احسان باشد
۶صبر بر زخم زبان کردن و خامش بودن
در ره کعبه دل خار مغیلان باشد
۷در بساطی که خزف جلوه گوهر دارد
صرفه جوهری آن است که حیران باشد
۸خاک در چشمش اگر نعمت الوان خواهد
هر که را لخت دلی بر سر مژگان باشد
۹جگر گرم نبخشند به هر کس صائب
این نه لعلی است که در کوه بدخشان باشد
۱۰