اهل دل اوست که در وسعت خلق افزاید
کعبه آن است که در ناف بیابان باشد
۱حیف خود می کشد آخر ز فلک ناله من
این شرر چند درین سوخته پنهان باشد؟
۲مرگ بیداردلان صحبت بیدردان است
شرر از دود سیه کار گریزان باشد
۳صائب این تازه غزل کز قلمت ریخته است
جای آن است که تاج سر دیوان باشد
۴حجت زنده دلی دیده گریان باشد
شاهد مرده دلیها لب خندان باشد
۵مهر زن بر دهن خنده که در بزم جهان
سر خود می خورد آن پسته که خندان باشد
۶بر سر خوان فلک شکوه ز طالع کفرست
شوری بخت درین بزم نمکدان باشد
۷مستی از دایره عقل برون برد مرا
گرد خوابی که کلید در زندان باشد
۸می کند پرتو خورشید سپرداری خویش
حسن آن نیست که محتاج نگهبان باشد
۹عشق بی صفحه رخسار نگردد گویا
مور را آینه از دست سلیمان باشد
۱۰همچو خورشید به ذرات جهان قسمت کن
گر نصیب تو ز گردون همه یک نان باشد
۱۱برق شیرازه خرمن نتواند کردن
می چه سازد به دماغی که پریشان باشد؟
۱۲بگریزند ز مردم که درین وحشتگاه
فتح ازان است که از خلق گریزان باشد
۱۳