در صدف چشم محال است گهر باز کند
گره از دیده پوشیده سفر باز کند
۱آه سردست گشاینده دلهای غمین
از دل غنچه گره باد سحر باز کند
۲هرکه بیرون ننها پای خود از حلقه ذکر
چشم چون سبحه ز صد راهگذر باز کند
۳زآستین دست برون گر نکند بالیدن
کیست تا بند قبای تو دگر باز کند؟
۴از وبال اختر ما نیز برون می آید
چشم اگر در جگر سنگ شرر باز کند
۵صافدل محرم و بیگانه نمی داند چیست
که به روی همه کس آینه در باز کند
۶مردم چشم مرا گر هدف تیر کنی
به تماشای رخت چشم دگر باز کند
۷چه خیال است دل آزاد شود زیر فلک؟
مرغ در بیضه محال است که پر باز کند
۸پختگی گر نکند رحم به کوته دستان
کیست کز نخل بلند تو ثمر باز کند؟
۹خبری نیست سزاوار شنیدن صائب
گوش خود کس به امید چه خبر باز کند؟
۱۰