هر دلی را که محبت صدف راز کند
زخمش از تیغ محال است دهن باز کند
۱عاشق از سرزنش خلق چرا اندیشد؟
شمع جایی که زبان در دهن گاز کند
۲کوه تمکین ترا ناله بود خنده کبک
به چه امید کسی درد دل آغاز کند؟
۳از لطافت نشود حسن مصور، ورنه
سنگ را تیشه من آینه پرداز کند
۴شد ز پرواز پریشان پر و بالم، کو عشق
که مرا جمع به سرپنجه شهباز کند؟
۵در سراپرده اسرار نفس محرم نیست
چشم گویای تو خون در دل غماز کند
۶جگر سوخته را ناله گرم است علاج
حشر خاکستر من شعله آواز کند
۷مهلت عمر کم و وقت بهاران تنگ است
غنچه در پوست مگر برگ سفرساز کند
۸نرود گرد یتیمی ز جبین گهرش
چون صدف هر که به دریوزه دهن باز کند
۹کی رسدنوبت ناز تو به ارباب نیاز؟
که ترا هر سر مو بر دگری ناز کند
۱۰می کند هر سخنی باز دهن را صائب
سخنی کو که ز خاطر گرهی باز کند؟
۱۱