غم محال است که تدبیر دل من نکند
این نه برقی است که دلسوزی خرمن نکند
۱سرو چون قامت عاشق طلبی جلوه دهد
چه کند فاخته گر طوق به گردن نکند؟
۲ما و فرهاد به یک زخم ز عالم شده ایم
خون ما خواب به افسانه دشمن نکند
۳همه شب ناخن من با دل من در جنگ است
چه کند صیقل اگر آینه روشن نکند؟
۴بال پروانه ما شمع تجلی طلب است
عشقبازی به جگرگوشه گلخن نکند
۵بس که غم قفل به دلهای پریشان زده است
غنچه ای در دل شب یاد شکفتن نکند
۶چشم صائب ز جمال تو چنان معمورست
که توجه به گل و لاله ایمن نکند
۷