چرخ هرچند دل اهل هنر را شکند
چون خریدار که رسم است گهر را شکند
۱کاسه و کوزه افلاک، شکستن دارد
چند بیهوده دل اهل هنر را شکند
۲چه کمی چشم من از ابر بهاران دارد؟
چون ز مژگان به میان دامن تر را شکند
۳ای گل ابر، من تشنه جگر را دریاب
به دمی آب که صفرای جگر را شکند
۴دست بر صاف ضمیران نبود لغزش را
لرزه موج کجا آب گهر را شکند؟
۵آب رونق به رخ کار پدر می آرد
صائب آن نیست که بازار پدر را شکند
۶